دنیای تو مرا، دل نمی رباید
هان من اکنون از هواپیما فرود نمی آیم
و بر فرودگاه شهری جدید گام برمی دارم
و در میان کارت پستال های استقبال کنندگان مسافران مجهول
من در دستم کارتی دارم
و
بر آن نوشته ام که:
هیچکس را نمی شناسم
در انتظار هیچکس نیستم
چیزی به جز رهایی ام نمی خواهم
نامم را مپرس... باشد که کسی نباشم...
از وطنم جویا مشو... باشد که نامش، دردهایم باشد...
از معشوقم مپرس... چه بسا که نامش، فراموشی است...
نام پدرم را مپرس... چه بسا که نامش، غربت است...
از مادرم بپرس... تنها او را خوب می شناسم
نامش آزادی است...
غادة السمان