کودکیم را در آن آپارتمان سازمانی قدیمی فراموش نمی کنم با آن ایوانش که شاید تمام خاطرات کودکیم را پر کرد. صدای ماشین پدرم را خوب می شناختم لحظه رسیدنش با اشتیاقی وصف نشدنی بازی را رها می کردم و به سوی همین ایوان می دویدم تا لحظه ورود پدرم را، پارک ماشینش را، قفل کردن فرمانش را به حافظه ام بسپارم و پدر همیشه می دانست که دخترش از بالا نظاره گر و منتظر است و می دانستم که از صبح دلش برای من تنگ شده. یادم نمی رود که هرروز گیره های لباس را از ایوان به بیرون می انداختم و پدر با لبخند و خط و نشان کشیدن برایم با آن کمر درد همیشگی اش گیره ها را جمع می کرد و هر روز با یک بوسه تنبیهم می کرد. یادم نمی رود روزی را که بعد از اصرارهای زیادم پدر با دوچرخه ای آبی رنگ به خانه آمد و از آن روز تمام وقتم با آن دوچرخه می گذشت اولش سخت بود چون پدر اصرار داشت بدون چرخ کمکی دوچرخه سواری یاد بگیرم. آن دوچرخه خیلی بزرگ تر از جثه من بود و پایم به زمین نمی رسید اما پدر همچنان اصرار داشت. خیلی زود دوچرخه سواری را یاد گرفتم شاید در کمتر از یک هفته. ولی در همان یک هفته چند بار دست و پاهایم شکافته شده بود اما پدر هرگز کوتاه نیامد از حرفش! پسر همسایه هم دوچرخه ای قرمز شبیه دوچرخه من اما بسیار کوچکتر داشت و با پایه های کمکی بیش از یک ماه طول کشید تا یاد بگیرد و هیچ وقت هم زخمی نشد. یادم نمی رود که چقدر بهش حسودیم می شد و در دل پدرش را مهربانتر از پدر خودم می خواندم که دلش برای زخم هایم نمی سوخت. یادم نمی رود همان هفته اول تونستم خودم را در سرپایینی ها رها کنم اما پسر همسایه... . یادم نمی رود که در آن لحظه تصور کردم روزی را که با دوچرخه ام در اوج خواهم بود.
روزهای تلخ و شیرین کودکی چه زود گذشت و باز هم یادم نمی رود آن روزی که قانون و شرع و عرف از زبان اهالیش فریاد زدند که خانم روسریت کو؟ حجاب و حیا و عفتت کو؟ و یادم نمی رود اولین روسری رنگی را که با شوقی کودکانه بر سر کردم اما یادم نمی رود شوقی که خیلی زود کور شد. یادم نمی رود روزی که همان اهالی دوباره فریاد زدند که عفتت با این دوچرخه لکه دار شد و یادم نمی رود که پدر ممنوعه جدیدی تعریف کرد و بوسه هایش هم از من دریغ شد و من در بهت و ناباوری لذت کودکیم را جستجو می کردم و یادم نمی رود که چند سال بعد در این تهران بی انتها و در پارک محل برای اولین بار نوجوان دختری را دیدم با دوچرخه ای بزرگتر از دوچرخه خودم و نگاه هایی که عفتش را زیر سوال می برد. بعدها شنیدم که پسر همسایه هنوز هم خوب دوچرخه نمی راند.