2.شروع کردم زندگی را نه با سال ها بلکه با دهه ها اندازه گیری کردن. دهه پنجاه خیلی مهم بود چون متوجه شدم که تقریبا تمام دنیا از من جوانترند. دهه شصت از همه سنگین تر بود چون فکر می کردم وقتی برای اشتباه کردن باقی نمانده است. دهه هفتاد چون امکان داشت اخرین انها باشد ترس اور بود. با این حال وقتی صبح نود سالگی ام زنده بیدار شدم این فکر دلپذیر از خاطرم گذشت که ای کاش زندگی چیزی نبود که مثل رود گل آلود هراکلیت بگذرد بلکه فرصت نادری بود تا در ماهیتابه از این رو به آن رو شویم و طرف دیگرمان هم تا نود سال دیگر سرخ می شد.
خاطره دلبرکان غمگین من/ گارسیا مارکز
پ ن۱: همین الان یه سوالی بی هیچ زمینه ای توی ذهنم ایجاد شد: تا حالا شده فکر کنین که باید به یکی دروغ بگین بعد انقدر فکر کنین و انواع روش ها رو توی ذهنتون امتحان کنین و به این نتیجه برسین که همه خیلی تابلو هستن و ناامید بشین ولی به محض اینکه به طرف برسین با نگاهش و گفتارش داد بزنه که تابلو ترین دروغ رو بگو؟!
پ ن۲:دختران جنوبی ختنه می شوند تا لذت زنانه در آنها کشته شود(با تشکر از دوست عزیزم نیلوفر)