دنیای تو مرا، دل نمی رباید
هان من اکنون از هواپیما فرود نمی آیم
و بر فرودگاه شهری جدید گام برمی دارم
و در میان کارت پستال های استقبال کنندگان مسافران مجهول
من در دستم کارتی دارم
و
بر آن نوشته ام که:
هیچکس را نمی شناسم
در انتظار هیچکس نیستم
چیزی به جز رهایی ام نمی خواهم
نامم را مپرس... باشد که کسی نباشم...
از وطنم جویا مشو... باشد که نامش، دردهایم باشد...
از معشوقم مپرس... چه بسا که نامش، فراموشی است...
نام پدرم را مپرس... چه بسا که نامش، غربت است...
از مادرم بپرس... تنها او را خوب می شناسم
نامش آزادی است...
غادة السمان
کودکیم را در آن آپارتمان سازمانی قدیمی فراموش نمی کنم با آن ایوانش که شاید تمام خاطرات کودکیم را پر کرد. صدای ماشین پدرم را خوب می شناختم لحظه رسیدنش با اشتیاقی وصف نشدنی بازی را رها می کردم و به سوی همین ایوان می دویدم تا لحظه ورود پدرم را، پارک ماشینش را، قفل کردن فرمانش را به حافظه ام بسپارم و پدر همیشه می دانست که دخترش از بالا نظاره گر و منتظر است و می دانستم که از صبح دلش برای من تنگ شده. یادم نمی رود که هرروز گیره های لباس را از ایوان به بیرون می انداختم و پدر با لبخند و خط و نشان کشیدن برایم با آن کمر درد همیشگی اش گیره ها را جمع می کرد و هر روز با یک بوسه تنبیهم می کرد. یادم نمی رود روزی را که بعد از اصرارهای زیادم پدر با دوچرخه ای آبی رنگ به خانه آمد و از آن روز تمام وقتم با آن دوچرخه می گذشت اولش سخت بود چون پدر اصرار داشت بدون چرخ کمکی دوچرخه سواری یاد بگیرم. آن دوچرخه خیلی بزرگ تر از جثه من بود و پایم به زمین نمی رسید اما پدر همچنان اصرار داشت. خیلی زود دوچرخه سواری را یاد گرفتم شاید در کمتر از یک هفته. ولی در همان یک هفته چند بار دست و پاهایم شکافته شده بود اما پدر هرگز کوتاه نیامد از حرفش! پسر همسایه هم دوچرخه ای قرمز شبیه دوچرخه من اما بسیار کوچکتر داشت و با پایه های کمکی بیش از یک ماه طول کشید تا یاد بگیرد و هیچ وقت هم زخمی نشد. یادم نمی رود که چقدر بهش حسودیم می شد و در دل پدرش را مهربانتر از پدر خودم می خواندم که دلش برای زخم هایم نمی سوخت. یادم نمی رود همان هفته اول تونستم خودم را در سرپایینی ها رها کنم اما پسر همسایه... . یادم نمی رود که در آن لحظه تصور کردم روزی را که با دوچرخه ام در اوج خواهم بود.
روزهای تلخ و شیرین کودکی چه زود گذشت و باز هم یادم نمی رود آن روزی که قانون و شرع و عرف از زبان اهالیش فریاد زدند که خانم روسریت کو؟ حجاب و حیا و عفتت کو؟ و یادم نمی رود اولین روسری رنگی را که با شوقی کودکانه بر سر کردم اما یادم نمی رود شوقی که خیلی زود کور شد. یادم نمی رود روزی که همان اهالی دوباره فریاد زدند که عفتت با این دوچرخه لکه دار شد و یادم نمی رود که پدر ممنوعه جدیدی تعریف کرد و بوسه هایش هم از من دریغ شد و من در بهت و ناباوری لذت کودکیم را جستجو می کردم و یادم نمی رود که چند سال بعد در این تهران بی انتها و در پارک محل برای اولین بار نوجوان دختری را دیدم با دوچرخه ای بزرگتر از دوچرخه خودم و نگاه هایی که عفتش را زیر سوال می برد. بعدها شنیدم که پسر همسایه هنوز هم خوب دوچرخه نمی راند.
2.شروع کردم زندگی را نه با سال ها بلکه با دهه ها اندازه گیری کردن. دهه پنجاه خیلی مهم بود چون متوجه شدم که تقریبا تمام دنیا از من جوانترند. دهه شصت از همه سنگین تر بود چون فکر می کردم وقتی برای اشتباه کردن باقی نمانده است. دهه هفتاد چون امکان داشت اخرین انها باشد ترس اور بود. با این حال وقتی صبح نود سالگی ام زنده بیدار شدم این فکر دلپذیر از خاطرم گذشت که ای کاش زندگی چیزی نبود که مثل رود گل آلود هراکلیت بگذرد بلکه فرصت نادری بود تا در ماهیتابه از این رو به آن رو شویم و طرف دیگرمان هم تا نود سال دیگر سرخ می شد.
خاطره دلبرکان غمگین من/ گارسیا مارکز
پ ن۱: همین الان یه سوالی بی هیچ زمینه ای توی ذهنم ایجاد شد: تا حالا شده فکر کنین که باید به یکی دروغ بگین بعد انقدر فکر کنین و انواع روش ها رو توی ذهنتون امتحان کنین و به این نتیجه برسین که همه خیلی تابلو هستن و ناامید بشین ولی به محض اینکه به طرف برسین با نگاهش و گفتارش داد بزنه که تابلو ترین دروغ رو بگو؟!
پ ن۲:دختران جنوبی ختنه می شوند تا لذت زنانه در آنها کشته شود(با تشکر از دوست عزیزم نیلوفر)