تبليغاتX
از جامعه
چند شب پیش رفته بودم پارک گفتگو فضای خیلی فرح بخشی داشت هوای نیمه روشن و نسبت به شهر و ساعات روز خنک تر، بازی معصومانه و شاد بچه ها همراه با موسیقی که نشر شهر واقع در پارک پخش می کرد شب زیبایی رو برام رقم زد. موضوع جالب این بود که موسیقی صدای زن بود و من در وهله اول جا خوردم که چه اتفاقی افتاده که پخش کردن صدای زن مشروعیت پیدا کرده رفتم داخل نشر و از مسئولش سوال کردم که این صدای کیه و اون جواب داد که یک همخوانی زن و مرد با همه و صدای زن نیست ولی من هر چی گوش کردم جز یه صدای خیلی ضعیف که اگه دقت نکنی اصلا نمی فهمی صدایی از مرد نشنیدم با خودم گفتم چه جالب، اینجا هم یه تناقض و یه دروغ شاخدار دیگه. دیگه آدم به گوش های خودش هم نمی تونه اعتماد کنه تا حالا که شنیدن صدای زنان اصلا مشروعیت نداشت و حرام و تحریک کننده محسوب می شد الانم صدای زنان یا با هم خونی مجازه و یا با وجود توهم همصدایی با مرد و در هر دو حالت صدای زن با صدای مرد تعریف میشه و زنانی که صدا و استعداد خوبی برای خوانندگی دارن یا نباید بخونن یا باید هویت موسیقی خودشونو با یک مرد تعریف کنن از این جالب تر این بود که مسئول نشر بلافاصله اضافه کرد که همخوانی زن با شوهرشه که یه وقت من فکر نکنم که زن با مرد غریبه همخوانی کرده!! حالا با تمام این حرفا به کسایی که به موسیقی سنتی علاقه مند هستن توصیه می کنم که این سی دی رو گوش کنن. همخوانی!! شیدا با مسعود جاهد. اسم آلبوم هست( پنجره باز می شود).
+ نوشته شده در 87/04/26ساعت توسط ایلقار |

بلاخره بعد از یه عمر برو و بیا تو زندگیم یه چیزی رو کشف کردم که امیدوارم هیچ کس دیگه ای به کشفش نایل نشه امشب در حالیکه بی خوابی خیلی عمیقی به سرم زده به این نتیجه رسیدم که این چند روزی که اصلا اعصاب نداشتم در واقع داشتم تو عالم بی خبری کشف می کردم. حالا از کشفم بگم فهمیدم که اصلا خودمو نمی شناسم اصلا نمی دونم کی هستم چی می خوام و چی کارا می کنم و چی کارا می خوام بکنم خیلی جالبه نه؟؟ از این بدتر هم اینه که هرچی بیشتر به خودم فکر می کنم بیشتر ناامید میشم انقدر حسم منفیه که از گفتنش می ترسم امیدوارم مقطعی باشه آخه چند روز پیش یه اتفاق ظاهرا خیلی ساده برام افتاد که تاثیر مخرب فوق العاده ای روی من گذاشت منم استاد گرفتن موج منفیم و این شد که الان اینارو نوشتم.
+ نوشته شده در 87/04/20ساعت توسط ایلقار |

کلاس اول ابتدایی بودم

اولین ضربه خط کش روزی بر دستم فرود آمد که یک سیلی بر صورت قلدر کلاس زدم

 دومین ضربه را روزی خورم که سرخود مبصر کلاس شدم

 و بار سوم خط کشی در کار نبود به جرم صحبت با هم کلاسی ام از کلاس اخراج شدم

و معلم خط کش به دست بر روی سکو ایستاده بود

 و من برای همیشه ساکت شدم

+ نوشته شده در 87/04/12ساعت توسط ایلقار |

درک تفاوت معنای مفاهیم از دید جامعه شناختی و علمی با زبان عامیانه( با مقایسه ۲۰ واژه) 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در 87/04/01ساعت توسط ایلقار |