تبليغاتX
از جامعه
امروز داشتم تو تنهایی خودم به گذشته فکر می کردم. یادم افتاد روزی که تصمیم گرفتم بچه دار شم. دوست داشتم بچم پسر باشه. آخه می دونید که، دختر دردسره. خیلی باید مواظبش بود. ولی باباش می گفت هرچی می خواد باشه فقط سالم باشه. از بخت بدم بچه دختر بود. از وقتی معلوم شد دختره، به اصرار باباش سیسمونیشو پر کردیم از رنگای شاد و عروسک های رنگارنگ. دخترم وقتی به دنیا اومد همش توی رنگین کمون اتاقش غلت می زد. بزرگتر که شد از من می خواست بره توی کوچه با بچه ها بازی کنه. اما باباش می گفت نه. میره حرفای بد یاد می گیره. گفتم بذاریمش مهد گفت گستاخ می شه، سربه هوا می شه. دختر باید کاملاً تحت نظر مامان و باباش باشه. دخترم همچنان تو رنگای شاد اتاقش محو می شد. بزرگتر که شد باباش می بردش مدرسه و میاوردش. دخترم می گفت : می خوام خودم برم و بیام. اما باباش می گفت، نه خطرناکه. می دزدنت. می خوری زمین. دخترم می خواست بره دانشگاه. خیلی با استعداد بود. اما بازم باباش گفت نه، دانشگاه فکر آدمو خراب می کنه. برای اینکه از فکر دانشگاه بیاد بیرون، یه شوهر پولدار و خوش تیپ پیدا کرد. دخترم پای سفره عقد نشست. بازم دخترم تو تور عروسی و رنگای سفره عقد محو شد. بعد از چند وقت ازش پرسیدم از زندگیش راضیه؟ گفت، آر... ولی... گفت، می خوام برای قشنگ تر شدن زندگیم بچه دار شم. گفتم شوهرت هم بچه می خواد؟ گفت،آره. گفتم دختر یا پسر گفت، برای اون فرقی نمی کنه فقط می گه سالم باشه. اما من می گم پسر باشه. آخه دختر دردسره...
+ نوشته شده در 87/03/25ساعت توسط ایلقار |

چند روز پیش در یک جشن تولد فرزند یک خانواده بسیار مرفه شرکت کردم. این بچه بسیار شیرین برای اینکه نظرتو جلب کنه زبون بازی های خارق العاده ای بلده. طبق رسم خانواده های بسیار مرفه و از اونجایی که پدر و مادر این بچه سر کار می رن و بعد از اومدن از سرکار هم خسته هستن پرستار 24 ساعته برای بچه شون استخدام کردن. یه زن حدودا 40 ساله( شاید کمی بیشتر) که خودش 3 تا بچه داره و شوهرش بیماره. اما بسیار زن خوش برخورد، خوش سیما و با عرضه ایه. اینها رو واسه این گفتم که یه کلیتی از خصوصیات دو طرف داده باشم. چیزی که در این میان برای من جالب بود طرز برخورد متقابل کودک و پرستار بود. پرستار باید با احترام خیلی زیاد و بدون اینکه ذره ای صداشو برای بچه بلند کنه بچه رو اداره می کرد و در مقابل بچه اجازه داشت با هر لحن و زبانی با پرستار خودش برخورد کنه. و اگه این وسط توهینی هم به پرستارش که در واقع جای مادرش بود می کرد، هیچ جای گلگی و ناراحتی نبود و در پایان صحبت به اینجه می کشید که پول گرفتی با بچه ما این طوری برخورد کنی؟ و در واقع این رفتار بچه با هیچ واکنشی از طرف والدین روبرو نمی شد. وقتی با زن صحبت کردم  می گفت اولش خیلی ناراحت می شدم از اینکه به خاطر پول باید این همه تحقیر بشم اما الان می گم خب من که پولمو می گیرم و برام مهم نیست. بازنده نهایی اونا هستن. اینجا من موندم در تقابل بین حرمت و شخصیت آدم ها و پول و سرمایه که کسی که پول می گیره بازندس یا کسی که پول داره و اجازه توهین به زیردستش رو به خودش می ده؟

+ نوشته شده در 87/03/17ساعت توسط ایلقار |