تبليغاتX
از جامعه

بعد یک روز پرکار موقع برگشت به خونه سوار وسیله حمل و نقل همگانی BRT شدم تا هم سریعتر به مقصد برسم و هم سهمی هرچند کوچیک در کاهش آلودگی هوای شهر داشته باشم. توی صف ایستاده منتظر اتوبوس بودم  تا زودتر سوار شم. پاهام از خستگی نای ایستادن درجارو نداشت، ولی فقط به امید اینکه رسیدم به خونه و دارم کلیدو از جیبم در می­آرم تا درو بازکنم، این لحظات کش­دارو داشتم تحمل می­کنم. فکر کنم بقیه هم حس منو داشتن. غرق خودم بودم که یهو صدای اعتراض یه پیرمرد منو به خودش آورد. یه پیرمرد خوش­پوش با چهره­ای مهربون و تازه اصلاح کرده که داشت به یه جوون که صفو رعایت نکرده بود و می­خواست زودتر از بقیه به آرزوش! برسه، اعتراض می­کرد. اعتراضی مودبانه که رکیک­ترین فحشش"بی­ادب" و"بی­تربیت" بود. خیلی از حرکتش خوشم اومد. اینکه یه پیرمرد تو اون سن و سال اینطور از حقش دفاع کنه، برام جالب بود. تازه بقیه رو هم دعوت به این اعتراض می­کرد. اما انگار نه انگار کسی کاری به کارش نداشت. همه با چهره­های درهم و خسته منتظر رسیدن اتوبوس بودن و وقت اعتراض نداشتند. اتوبوس که رسید ملت هجوم بردند. صف فراموش شد. ایستگاه شیشه­ای اتوبوس تکان شدیدی خورد. اتوبوس تو یه چشم به هم زدن پر شد. اون جوونی هم که توی صف نبود، تو این شلوغی سوار شد. پیرمرد متوجه شد و دوباره با ادبیاتی مودبانه اعتراض کرد. می­گفت اگه دو سه نفر مثل من اعتراض کنند دیگه آدمایی مثل این جوون جرأت انجام چنین کاری رو به خودشون نمی­دن و اینکه باید حقوق همدیگرو رعایت کنیم و به هم احترام بگذاریم. اون جوون با گستاخی تمام جواب پیرمردو داد که " چته مگه جای تو رو گرفتم" و از این حرفها... پیرمرد هم در جواب اون انگار که سر در و دلش باز شد و شروع کرد در مورد انسانیت و احتارم صحبت کردو اینکه ادب و اخلاق اینر روزها چقدر ­بی­ارزش شده. کم کم سر و صدای چند تا مسافر دیگه دراومد. انگار بعد این همه هیاهو خواستن یه واکنشی نشون داده باشن(این جملات به عینه نقل می­شود. خوانندگان از قبل عذرخواهی مرا بپذیرند):

"پیرمرده با این تیپش از اون جوونای قبل انقلابه. عشق و حالشو اون موقع کرده حالا عرعرش واسه ماست!"

" پیرمرده تو خونه تنهاست و کسو کاری نداره ، حالا اینجا چند تا گوش مفت پیدا کرده واسه زر زدن و خالی کردنه خودش"

" درد اون جاست. اگه یکی پاشه و جاشو به اون بده، خفه میشه"

"اینجا مجلسه یا اتوبوس!"

" حاجی وام مسکن جوانان رو که می­دی؟!"

"حاجی  همینیه که هست می­خوای بخوا نمی­خوای نخوا"

راستش یه لحظه دلم شکست. خواستم خنثی نباشم و جوابی بدم، ولی بدش سعی کردم کمی چرایی یک چنین واکنش معکوسی از مردم رو بفهم. نمی دونستم که حقو باید به کی بدم یا اگه بخوام واکنشی نشون بدم باید چیکار کنم؟ البته شایدم حق با بقیه مسافرا بود. به هر حال بعد کلی دوندگی و خستگی رمقی برای شنیدن یه نصیحت دیگه اونم تو شلوغی اتوبوسو نداشتن.

انگار مردم این شهر ناشناس دیگه حتی تحمل خوبی­های همدیگرو هم ندارن. دیگه حالو حوصله حرف حسابم ندارن. همه خستن، همه بریدن! با اینکه تو اون موقعیت برخوردشون ناراحتم کرد ولی شاید اونا هم حق دارن، نمی دونم! شاید اون پیرمردم زیادی حساسیت نشون می­داد. باید مثل بقیه ساکت می­موند و به فکر رسیدن به خونه این چند دقیقه یا ساعتو هم تحمل می­کرد.  یه دیالوگ تو یکی از سریالها افتادم که می­گفت "وقتی تو یه کثافت گیر کردی، زیاد دست و پا نزن!" مثل همون کاری که همه می­کنن. شاید واقعا اینطور باشه!

به هر حال من الان رسیدم خونه و فردا هم با همون اتوبوس به خونه برمی­گردم. شاید این دفعه اگه دوباره اون پیرمرد مهربونو دیدم، دیگه اعتراضی نکنه و آروم شده باشه. شاید دیگه عمرشو داده باشه به منو شما. شاید فردا اون جوان با یه رفیق دیگش بدون مزاحمت خارج از صف سوار اتوبوس شه و حتی شایدم نصیحت پیرمرد رو ...

+ نوشته شده در 87/01/11ساعت توسط ایلقار |