تبليغاتX
از جامعه
آسمان هم به حالمان می گرید...

 

همین...

+ نوشته شده در 88/03/29ساعت توسط ایلقار |

سرمایه داری امروز احتیاج به کسانی دارد که بتوانند به طور گروهی و با مسالمت همکاری کنند، کسانی که بتوانند بیشتر و بیشتر مصرف کنند، کسانی که سلیقه های متحدالشکل آنان به آسانی تحت تاثیر قرار گیرد و پیش بینی شود. و نیز احتیاج به کسانی دارد که احساس آزادی و استقلال کنند و گمان نبرند که از قدرت یا اصل یا وجدانی خاص فرمان می برند و با این همه مایل باشند که بدانان فرمان داده شود انچه را از انها انتظار می رود انجام دهند و چون مهره ای بدون ایجاد تصادم و مزاحمت به ماشین اجتماعی بخورند، مردانی که بدون اشکال راهنمایی شوند و بدون رهبر رهبری، بدون هدف به جلو رانده شوند و تنها هدفشان بهبود وضع خود، جنبش، کار و پیشرفت باشد.

نتیجه چیست؟ انسان امروزبا خودش، با همنوعانش و با طبیعت بیگانه شده است نیروی زندگی خود را نوعی سرمایه گذاری می داند که باید تحت شرایط بازار حداکثر سود را برایش تحصیل کند. روابط انسان ها اساسا همانند روابط ادمکهای مصنوعی ازخودبیگانه است و هرکس ایمنی خود را بر نزدیکی به جمع و همرنگ شدن با آن در عقیده و عمل و احساس مبتنی می سازد. ضمن آنکه همه افراد سعی می کنند تاسرحد امکان به دیگران نزدیک شوند باز هریک کاملا مجزا باقی می مانند و احساسی از ناامنی، اضطراب و گناه که نتیجه ناتوانی انسان در غلبه بر تنهایی است، وی را تسخیر می کند. قبل از هرچیز جریان یکنواخت کار ماشینی و اداری باعث می شود که مردم از خواستهای اساسی انسانی، از شوق به توفق و وحدت غافل بمانند. اگر این جریان یکنواخت نتواند به تنهایی در این امر موفق شود انسان با غلبه بر ناامیدی ناخودآگاه خود به جریان یکنواخت سرگرمیها پناه می برد بطور منفی ازصداومنظره ای که بوسیله صنعت تولیدسرگرمی بدو عرضه شده است استفاده می کند و از همه بیشتر با خرید پایان ناپذیر اشیای نو و تبدیل فوری آنان به چیزهای نوتر خودراراضی می سازد. انسان امروز خوراک و پوشاکش خوب است از نظر جنسی نیز اقناع می شودولی هرگز با خود نیست و از هرکس وهرچیز جداست.بین او و دیگران فقط یک نوع ارتباط کاملا سطحی وجود دارد که آنهم بوسیله شعارهای روز هدایت می شود. امروز خوشحالی انسان منحصر است به دلخوشی داشتن و دلخوشی داشتن یعنی راضی بودن از مصرف خوب کالاها، مناظر، غذاها، مشروبها، سیگارها، مردم، سخنرانیها، کتابها و فیلم ها. همه اینها مصرف و بلعیده می شوند.

ما امیدواران ابدی و ناکامان ازلی هستیم

منش ما چنان تنظیم شده است که مبادا کند دریافت دارد، دادوستد کند و مصرف کند. همه چیز اعم از مادی و معنوی به صورت اشیای قابل معامله و مصرف درمی آید.

+ نوشته شده در 87/11/29ساعت توسط ایلقار |

 امیر عزیز اکثر دوستانی که با این متن موافق بودند و استناد به افکار کسانی چون نیچه کرده اند سرمایه فرهنگی زن را پشتیبانی و حامی بودن می دانند و اگر زنی اینها را نداشته باشد یا نخواهد تبدیل به مرد می شود آیا نقش اساسی زن پشتیبانی ست؟ این تعریف یعنی همان جنس دوم بودن زن. یا آن که زن را آشیانه می خواند. آیا زن آشیانه است؟پس هویت مستقلش کو؟ پس نقش آشیانه بودن مرد برای زن چه می شود؟ آیا زن پشت گرمی مرد برای رسیدن به ثروت است؟ این تعریف چگونه منجر به برابری حقوق زن و مرد می شود؟ اینها استنباط هاییست که از نوشته  شما شده و به نظرم استنباطی غیر از اینها ندارد.

خودت هم در جواب یکی از دوستان زن رو تاریک و اسرار آمیز خوانده ای و البته خالق. زن خالق است و این یک  توانایی زنانه است. اما چرا تاریک و اسرار آمیز؟ صرفا به دلیل اینکه اندام جنسی اش پنهان است باید بعد تاریک جهان خواندش؟ پس نقش معشوقه بودن و اسرار آمیز بودن مرد چه؟ آیا مرد تاریک نیست؟ آیا زن بعد سریع بودن و واضح بودن ندارد؟ آیا بهتر نیست به جای این تفکیک سفید و سیاه وجه تاریک و روشن هر دو را ببینیم؟ به نظرم اگر زن ذاتا تاریک و اسرار آمیز باشد پس باید از او ترسید و محرومش کرد همانگونه که در تاریخ با همین تفکر محکوم و نابودش کردند.

همین تفکر است که در طول زمان زن را از قابلیت زایندگی خود بیزار می کند که این بیزاری را امروز کمابیش شاهدیم.

دیدگاه فلسفی که از آن یاد کرده ای زن را اسطوره می کند همان که بنا به زیبایی ذهنی اش برای مردان و اعظم زنان لذت بخش است ولی زن را فقط به ذهن ها می کشاند و در واقعیت زن را ترسناک جلوه می کند.

همان دیدگاهی ست که که در واقعیت باعث می شود وقتی ماشین های مختلف در خیابان برای زنان بوق می زنند و به حریم شان تجاوز می کنند همین دوستان این را نشان عدم نابرابری می دانند و موفقیت زنان. آیا این ساده انگاری محض نیست؟

+ نوشته شده در 87/11/05ساعت توسط ایلقار |

دنیای تو مرا، دل نمی رباید

هان من اکنون از هواپیما فرود نمی آیم

و بر فرودگاه شهری جدید گام برمی دارم

و در میان کارت پستال های استقبال کنندگان مسافران مجهول

من در دستم کارتی دارم

و

بر آن نوشته ام که:

                            هیچکس را نمی شناسم

                            در انتظار هیچکس نیستم

                            چیزی به جز رهایی ام نمی خواهم

نامم را مپرس... باشد که کسی نباشم...

از وطنم جویا مشو... باشد که نامش، دردهایم باشد...

از معشوقم مپرس... چه بسا که نامش، فراموشی است...

نام پدرم را مپرس... چه بسا که نامش، غربت است...

از مادرم بپرس... تنها او را خوب می شناسم

                             نامش آزادی است...

 

 

                                                                     غادة السمان

+ نوشته شده در 87/10/30ساعت توسط ایلقار |

کودکیم را در آن آپارتمان سازمانی  قدیمی فراموش نمی کنم با آن ایوانش که شاید تمام خاطرات کودکیم را پر کرد. صدای ماشین پدرم را خوب می شناختم لحظه رسیدنش با اشتیاقی وصف نشدنی بازی را رها  می کردم و به سوی همین ایوان می دویدم تا لحظه ورود پدرم را، پارک ماشینش را، قفل کردن فرمانش را به حافظه ام بسپارم و پدر همیشه می دانست که دخترش از بالا نظاره گر و منتظر است  و می دانستم که از صبح دلش برای من تنگ شده. یادم نمی رود که هرروز گیره های لباس را از ایوان به بیرون می انداختم و پدر با لبخند و خط و نشان کشیدن برایم با آن کمر درد همیشگی اش گیره ها را جمع می کرد و هر روز با یک بوسه تنبیهم می کرد. یادم نمی رود روزی را که بعد از اصرارهای زیادم پدر با دوچرخه ای آبی رنگ به خانه آمد و از آن روز تمام وقتم با آن دوچرخه می گذشت اولش سخت بود چون پدر اصرار داشت بدون چرخ کمکی دوچرخه سواری یاد بگیرم. آن دوچرخه خیلی بزرگ تر از جثه من بود و پایم به زمین نمی رسید اما پدر همچنان اصرار داشت. خیلی زود دوچرخه سواری را یاد گرفتم شاید در کمتر از یک هفته. ولی در همان یک هفته چند بار دست و پاهایم شکافته شده بود اما پدر هرگز کوتاه نیامد از حرفش! پسر همسایه هم دوچرخه ای قرمز شبیه دوچرخه من اما بسیار کوچکتر داشت و با پایه های کمکی بیش از یک ماه طول کشید تا یاد بگیرد و هیچ وقت هم زخمی نشد. یادم نمی رود که چقدر بهش حسودیم می شد و در دل پدرش را مهربانتر از پدر خودم می خواندم که دلش برای زخم هایم نمی سوخت. یادم نمی رود همان هفته اول تونستم خودم را در سرپایینی ها رها کنم اما پسر همسایه...   . یادم نمی رود که در آن لحظه تصور کردم روزی را که با دوچرخه ام در اوج خواهم بود.

روزهای تلخ و شیرین کودکی چه زود گذشت و باز هم یادم نمی رود آن روزی که قانون و شرع و عرف از زبان اهالیش فریاد زدند که خانم روسریت کو؟ حجاب و حیا و عفتت کو؟ و یادم نمی رود اولین روسری رنگی را که با شوقی کودکانه بر سر کردم اما یادم نمی رود شوقی که خیلی زود کور شد. یادم نمی رود روزی که همان اهالی دوباره فریاد زدند که عفتت با این دوچرخه لکه دار شد و یادم نمی رود که پدر ممنوعه جدیدی تعریف کرد و بوسه هایش هم از من دریغ شد و من در بهت و ناباوری لذت کودکیم را جستجو می کردم و یادم نمی رود که چند سال بعد در این تهران بی انتها و در پارک محل برای اولین بار نوجوان دختری را دیدم با دوچرخه ای بزرگتر از دوچرخه خودم و نگاه هایی که عفتش را زیر سوال می برد. بعدها شنیدم که پسر همسایه هنوز هم خوب دوچرخه نمی راند.

+ نوشته شده در 87/10/23ساعت توسط ایلقار |

1.اگر در این دنیا از چیزی متنفر باشم جشن هایی است که در انها مردم می گریند چون شادند، آتش بازی، آوازهای دسته جمعی احمقانه و گل های کاغذی که هیچ ربطی به کودکی که دوهزار سال پیش در اصطبل محقری به دنیا آمد ندارد.

2.شروع کردم زندگی را نه با سال ها بلکه با دهه ها اندازه گیری کردن. دهه پنجاه خیلی مهم بود چون متوجه شدم که تقریبا تمام دنیا از من جوانترند. دهه شصت از همه سنگین تر بود چون فکر می کردم وقتی برای اشتباه کردن باقی نمانده است. دهه هفتاد چون امکان داشت اخرین انها باشد ترس اور بود. با این حال وقتی صبح نود سالگی ام زنده بیدار شدم این فکر دلپذیر از خاطرم گذشت که ای کاش زندگی چیزی نبود که مثل رود گل آلود هراکلیت بگذرد بلکه فرصت نادری بود تا در ماهیتابه از این رو به آن رو شویم و طرف دیگرمان هم تا نود سال دیگر سرخ می شد.

                                                                   خاطره دلبرکان غمگین من/ گارسیا مارکز

 

 پ ن۱: همین الان یه سوالی بی هیچ زمینه ای توی ذهنم ایجاد شد: تا حالا شده فکر کنین که باید به یکی دروغ بگین بعد انقدر فکر کنین و انواع روش ها رو توی ذهنتون امتحان کنین و به این نتیجه برسین که همه خیلی تابلو هستن و ناامید بشین ولی به محض اینکه به طرف برسین با نگاهش و گفتارش داد بزنه که تابلو ترین دروغ رو بگو؟!

 پ ن۲:دختران جنوبی ختنه می شوند تا لذت زنانه در آنها کشته شود(با تشکر از دوست عزیزم نیلوفر)

 

+ نوشته شده در 87/10/06ساعت توسط ایلقار |

از زمان حضور سردار قالیباف به عنوان شهردار تهران شاهد تغییراتی در سطح شهر بوده ایم که از جمله آنها می توان به تلاش برای زیباسازی و ایجاد وسایل ورزشی در سطح پارک ها، اختصاص دادن بخشی از برخی پارک ها مانند پارک لاله به زنان و به طور جدی تر افتتاح پارک اختصاصی زنان اشاره کرد.

ایجاد این فضاهای زنانه به دنبال این تفکر که ورزش برای زنان لازم و ضروری می نماید ولی به دلیل محدودیتهای شرعی و عرفی زنان از ورزش در اماکن عمومی محرومند ایجاد شد. پارک اختصاصی زنان با عنوان معنادار بهشت مادران که بازهم یادآور کلیشه اولویت نقش مادری زنان است در یک فضای جغرافیایی کاملا بسته که از جایی دید مستقیم ندارد با معماری نسبتا خوبی برپا شد و این فرصت را برای زنان ایجاد کرد تا بدون محدودیت در پوشش در خارج از خانه حضور داشته باشند.

زنان ایرانی به دلیل محدودیت های فراوان در نوع پوشش خود همواره چه آگاهانه و چه ناآگاهانه به دنبال راهی برای رهایی از این محدودیت بوده اند و از جمله این راهها متوسل شدن به مانتوهای تنگ و کوتاه در دوره ای و افزایش روزافزون استفاده از محصولات آرایشی بوده است و چنین ابرازهایی زنان ایرانی را تبدیل به دومین مصرف کننده لوازم ارایشی در خاور میانه کرده است که عده ای این افزایش مصرف را به عقده های روانی زنان، عده ای دیگر به طبیعت زنانه و عده ای به سوء استفاده نظام مردسالار از زنان تعبیر کرده اند.

 با نگاهی به حضور زنان و بویژه دختران جوان و گذشت زمانی از افتتاح و شناخته شدن این پارک از سوی زنان می توان گفت که ارزش هایی از جمله آرایش های غلیظ و لباس های بدن نما چنان در میان افراد و به خصوص زنان جامعه درونی شده که وجود چنین فضاهایی هم نمی تواند از حساسیت ها بکاهد و راهروهای این پارک تبدیل به راهروهای فشن شده اند و اغلب دختران با طرز راه رفتن، آرایش کردن، حرف زدن و لباس خود سعی در جلب توجه کردن و به نمایش گذاشتن بدنی دارند که به هر شکلی تا امروز انکار شده است.( که جدیدترین نوع انکار بدن زنانه سلاخی کردن مانکنها بود)

 از طرفی نگاه فمنیست های ایرانی به وجود چنین پارک ها و فضاهایی دو گونه است: عده ای آن را فضایی برای زنان در جامعه ای مثل ایران می دانند که با وجود تبعیض های جنسیتی کورسویی از امید را برای آینده ایجاد می کند و عده ای دیگر وجود چنین فضاهایی را دامن زدن به تفکیک و تبعیض جنسیتی می دانند و عاقبت آن را منزوی شدن هرچه بیشتر زنان.

در واقع آنچه در این پارک کمتر به چشم می خورد حضور زنان با هدف ورزش و تنفس آزاد می باشد و به نظر می رسد برای رسیدن به هدف مطلوب وسیله مناسب که با تامل و تحقیق انتخاب شده باشد صورت نگرفته و شاید این ادعا درست به نظر برسد که ایجاد چنین فضاهایی بیشتر با هدف ابراز قدرت و تبلیغات سیاسی انجام گرفته است و اینبار هم به بهانه حضور زنان در اجتماع.

 

پ ن: اگه بی خواب شدین بی خوابی بخونین!

+ نوشته شده در 87/09/29ساعت توسط ایلقار |

حضور زنان در عرصه عمومی ابتدا به وسیله افزایش فرصت های ورزشی و تحصیلی و به تبع آن افزایش اشتغال زنان در دهه های اخیر نهادینه شده است. همچنین حضور زنان در عرصه هایی مثل اماکن خرید، مدارس بچه ها و... در تغییر الگوی زن خانه دار تاثیر بسزایی داشته است. مفهمو ساده تحرک این است که زنان در سطح شهر دیده می شوند حتی در جنوب شهر و شهرهای کوچک هم شاهد حضور زنان در عرصه عمومی هستیم. این جابجایی ها با مسائل بحرانی خاصی مواجه است. یکی از مهم ترین این بحران ها امنیت در خیابان می باشد. جابجایی زنان ویژگی های خاصی را می طلبد این ویژگی ها از نظر الگوی زمانی و مکانی و همچنین نظام حمل و نقل با جوانان و بخصوص مردان متفاوت است. مثلا زنان در ساعاتی حرکت می کنند که هوا روشن است و تاریکی برای زنان بسیار محدود کننده می نماید. حضور زنان در مکان هایی که مردانه تلقی می شوند بسیار کمرنگ است و زنان بیشتر در اماکنی همچون مراکز خرید دیده می شوند. در واقع حضور زنان معمولا در قالب مشتری است نه تولید کننده. در مورد نظام حمل و نقل باید گفت که زنان بیشتر متکی به نظام حمل و نقل عمومی هستند تا وسیله نقلیه شخصی. زیرا یا آن خانوار وسیله نقلیه شخصی ندارد و یا وسیله در اختیار مرد قرار می گیرد چرا که معمولا سفرهای زنان غیرضروری تر تلقی می شود این در حالیست که زنان در طول روز کارهای متفاوتی را در مکان های مختلف انجام می دهند. در واقع الگوی مطلوب این است که زنان به دلیل مسئولیت های بیشتر نیاز بالاتری به وسیله نقلیه شخصی دارند زیرا این نوع وسیله منعطف ترین وسیله نقلیه می باشد و با چند مسئولیتی بودن زنان همخوانی بیشتری دارد اما در عین حال وجود نظام های حمل و نقل عمومی قدرتمند باعث جابجایی بیشتر زنان می شود . مبحث دیگر درباره حضور زنان در عرصه عمومی از دیدگاه جامعه شناسی شهری، آزار های جنسی، عواما موثر در کاهش و افزایش آن، آمار و اطلاعات مربوط به آن و رابطه بین امنیت خیابانی و امنیت خانگی می باشد. یکی از تفکراتی که در ایران برای امنیت بیشتر زنان مطرح بوده بحث جداسازی جنسیتی بوده است مانند تاکسی زنان و پارک زنان و زمزمه هایی مبنی بر جداسازی در دانشگاه ها که این تفکر معتقدست جداسازی باعث کاهش خشونت و آزار جنسی می شود. از سوی دیگر سن ازدواج در بین جوانان ایرانی که حدود 30 درصد کل جمعیت را تشکیل می دهند هرساله با شتاب بیشتری بالا می رود و این در حالیست که هیچ گونه آزادی و مشروعیتی برای ارضای نیاز جنسی قبل از ازدواج وجود ندارد و الگوهای جنسی چه در سطح خانواده و چه در سطح دولت هیچ تغییری نمی یابد و در حال حاضر شاهد بحران جنسی در بین جوانان هستیم که می تواند به افزایش آزارهای جنسی یاری رساند. دلیل بسیار مهم تر آزار جنسی در ایران را می توان در مشروعیت خشونت در جامعه تعریف کرد. در فرهنگ ما خشونت چه در سطح خانواده و چه در سطح جامعه امری است مشروع.( منظور از خشونت معنای عام آن است نه صرفا خشونت فیزیکی) مشاهدات انجام شده در سطح شهر نشان داده است که زنان نسبت به فضای ناامن جامعه نگرانند و موقعیت روانشناسانه ترس از جابجایی در زنان توسط رسانه ها، ذهنیت خود فرد و قدرت درونی فرد تضعیف یا تقویت می شود که زنان ایرانی تقویت آن را تجربه می کنند. در پایان باید به این نکته توجه کرد که آزار جنسی بیشتر تابع زمان و مکان است تا پوشش و رفتار قربانیان. پس موضوع امن کردن زمان و مکان و مهندسی فضا بسیار مهم تر از کنترل پوشش و رفتار بویژه زنان است.
+ نوشته شده در 87/09/05ساعت توسط ایلقار |

عدم هماهنگی بین تغییرات اجتماعی در جامعه و رشد اندیشه این تغییرات در اجتماع موجب بروز برخی رفتارهای متناقض و نتایج ناهماهنگ با اوضاع فرهنگی می گردد که در جای خود می تواند مسئله آفرین باشد.

دسته ای از جامعه شناسان این تاخیر در تغییرات را یا به عبارتی این عدم هماهنگی را با عنوان تاخر فرهنگی یاد کرده اند.

 یکی از این تغییرات ملموس در سطح جامعه تغییر نگرش جوانان و به خصوص دختران نسبت به هویت جنسیتی خود می باشد که از نتایج آن تغییر در نگرش آنها نسبت به ازدواج شده است. حضور دختران در فضاهای عمومی و اموزشی و اسقلال بیش از پیش مالی انتظارات انان را نسبت به ازادی های خود افزایش داده و همین امر دیدگاه انان را در مورد ازدواج تغیر داده است و انان سعی دارند تعریف جدیدی از خود و نقش های خود ارائه دهند و از دیگران نیز توقع پذیرش و درک چنین تعریفی را دارند.

 خانواده های سنتی و حتی خانواده های طبقه متوسط از دختران خود به عنوان ناموس خانواده یاد می کنند که بار اخلاقی اجتماع را به دوش می کشند. تحمل این بار به همراه آداب و رسومی است که اغلب بر روی دختران اعمال می شود. این امر سبب شده که در حال حاضر خانه پدری در تجربه اغلب دختران ایرانی تجربه ای محدودیت زا تداعی می شود.

 نیز بار منفی نسبت به دختر مجرد در جامعه و نسبت دادن عناوینی چون پیر دختر یا ترشیده به دختران مجرد احساس محرومیت را نزد انان دوچندان می نماید. چنین آداب و رسومی اغلب دختران را از اجتماع زده می کند و آنان برای رهایی از این بار سعی می کنند پایگاه خود را تغییر دهند. بنابراین وارد خانواده ای می شوند که خود تشکیل داده اند. به معنایی دیگر ازدواج را چون راهکاری در برابر الزام ها می بینند.

 اما در این خانواده نیز علاوه بر محدودیت ها و الزام های گذشته با الزامات جدیدی از جمله انتظار انجام نقش ها و وظایف سنتی روبرو می شوند و در این صورت یا تسلیم می شوند یا مبارزه می کنند و یا بازگشت به خانه پدری را ترجیح می دهند که البته در این صورت با مشکلات بسیار بیشتری از سوی جامعه مواجه می شوند. و این چرخه راهکار و محدودیت همچنان ادامه می یابد.

چنین فشارهایی درصد قلیل اما روبه افزایشی از نوع جدید خانواده هسته ای را شکل داده است. به گفته آبوت و والاس:« شمار خانواده هایی که با معیارهای متداول مطابقت ندارد روز به روز بیشتر می شود و شمار زیادتری از مردم به شیوه هم خانگی (زندگی مشترک بدون ازدواج) روی می آورند.»

شاید ادعای این سبک رابطه برای جامعه ما در حال حاضر کمی زود به نظر برسد اما باید اظهار داشت که این سبک از رابطه بین جوانان ما نیز وجود دارد. سخن نگفتن از آن یا عدم توجه به آن به این دلیل است که وجود یکسری از ارزش های اخلاقی و سنتی حاکم، افراد و بویژه خانواده های این جوانان را از بیان کردن این سبک بر حذر می دارد. اغلب افراد اگر هم چنین سبکی را هنجارشکنی ندانند و نخواهند نگاه منفی نسبت به آن داشته باشند ولی به همراه قدری محافظه کاری با آن برخورد می کنند. این حالت محافظه کاری برای فرار از خوردن داغ به تعبیر گافمن است. این واکنش محافظه کاری از طرفی می تواند پیامد آمایش فرهنگی نیز باشد. جامعه جهان سومی که حتی بین قسمت های مختلف یک بخش از نظر سطح پیشرفت هماهنگی وجود ندارد. از طرفی این پدیده نیز با نظریه تاخر فرهنگی قابل تبیین است.( این نظریه در ابتدای بحث مختصرا توضیح داده شد.)

 

پ ن: این مطلب نتیجه یک تحقیق میدانی است.

+ نوشته شده در 87/06/04ساعت توسط ایلقار |

سرمایه از دیدگاه جامعه شناختی برخلاف دیدگاه عامیانه که آن را پول و دارایی تعریف می کند، دارای انواع مختلفی است مثل سرمایه اقتصادی، انسانی، فرهنگی و اجتماعی.

 سرمایه اقتصادی مربوط به دارایی مالی از هر نوعیست و سرمایه فرهنگی همان محصولات فرهنگی در دسترس افراد است مثل کتاب مجله موسیقی روزنامه تئاتر سینما و...

سرمایه انسانی یعنی مهارت ها و قابلیت های فردی برای سرمایه گذاری سرمایه اجتماعی که بحث مورد علاقه منه به روابط اجتماعی دور و نزدیک و میزان مشارکت اجتماعی و میزان اعتماد اجتماعی بین افراد و جامعه اطلاق میشود

به گفته صاحبنظران هر کدام از انواع سرمایه قابل تبدیل به نوع دیگر است و انواع سرمایه با هم رابطه متقابل دارند

 در این باره اندشمندان زیادی از جمله پاتنام، کلمن، بوردیو و آدام اسمیت( و سایر اقتصاددانان متاخر) سخن گفته اند.

اما سرمایه اجتماعی در ایران:

جواب به چند سوال می تواند حدودا میزان سرمایه اجتماعی رو در ایران مشخص کند

مثلا:

اگه یه روز پولی گم کرده باشی آیا امیدوار به پیدا کردنش هستی؟ و دنبالش می گردی؟

وقتی اخبار از رسانه ها پخش میشه چقدر به صحتش اطمینان داری؟

وقتی درددل داری با چند نفر می تونی راحت حرف بزنی؟

 چند تا دوست خیلی نزدیک داری؟

 چقدر به خانوادت سر می زنی؟

به دوستات چطور؟

اگه کسی که نمی شناسیش ازت کمک بخواد(مثلا کمک مالی) بهش کمک می کنی؟

 چقدر به فعالیت های سیاسی و اجتماعی علاقه مندی؟

عضو گروه یا حزبی هستی؟

در انجمن ها فعال هستی؟

این سوالات چند شاخص در باره سرمایه اجتماعی بود.

به نظر من شرایط فرهنگی و سیاسی جامعه اعتماد متقابل افراد با هم و با دستگاه حکومتی را تا حد زیادی از بین برده و هم چنین روز به روز بیشتر از میزان مشارکت افراد در فعالیت های مختلف سیاسی و اجتماعی می کاهد و افراد و به خصوص نسل جوان را به توجه بیش از حد و بیمارگونه به خود وادار می کند و در نهایت به بی هویتی و بی مسئولیتی منجر می شود که افراد هر الگوی رنگ و لعاب داری را بدون آگاهی و صرفا به دلیل هیجان اخذ می کنند.

+ نوشته شده در 87/05/22ساعت توسط ایلقار |